>ما خداییم :)))

>

ده سال بود به وبلاگ سر نزده بدم
اونم به خاطر فیل شدنمون بود
کلا حسش نیست وقتی هیچکی سر نمیزنه
قبلا که فیل نشده بودیم سالی به ماهی بچه ها یادشون میفتاد بیان اینجا حالا که ایم جوری شدیم دیگه عمرا کسی پاش به اینجا بیفته مخصوصا بعد از عرض ارادت معاونت فرهنگی دانشگاه که فرمودن برا  وبلاگ باید مجوز بگیرید انگاری انجمنی کانونی شورای صنفیی چیزی هستیم که بخوایم براش مجوزم بگیریم … بگذریم
اینی که این پایین میاد آمار وبلاگمونِ!!!
بازدید از ایران تو این هفته اصلا نداشتیم فقط امریکای خون خوار و بریتانیا و آلمان
ما خداییم :) )

efjrv7up8mrjd8vpls.jpg

>خیلی قدیمی و در اکثر موارد لوس …

>

‎1- چطوری یک زرافه را در یخچال بگذاریم؟
ابتدا در یخچال را باز میکنیم. سپس زرافه را در یخچال میگذاریم و در را میبندیم.


۲-چطور یک فیل را در یخچال بگذاریم؟
(یه کم فکر کن)
نه اشتباه گفتی. اول در یخچال رو باز میکنیم زرافه رو میزاریم بیرون سپس فیل را داخل یخچال میگذاریم.

۳- چگونه فیل را داخل ماشین بگذاریم؟
فیل را از یخچال بیرون بیرون می آوریم و در ماشین میگذاریم.

۴- شیر شاه یک جلسه میزاره همه ی حیوونها رو دعوت میکنه . همه میان به جز یه نفر. اگه گفتی کیه؟
فیل. چون هنوز تو ماشینه

۵- چند نفر میخوان از یه رودخانه پر از تمساح شناکنان برند اون طرف.اونها به سلامت میرند اون طرف.اگه گفتی چرا تمساحها نخوردنشون؟
چون تمساحها رفته بودند جلسه ی شیر شاه.

۶-اگه گفتی به یه کرم سبز که سنگ میخوره چی میگن؟
کرم سبز سنگ خوار

۷-یه نفر تو سرش یه چیز سبز میبینه که سنگ می خوره شبیه کرم هم بوده. اگه گفتی چی بوده؟
نه کرم سبز سنگ خوار نبوده چون کرم سبز سنگ خوار رفته جلسه شیر شاه.اون مرد خیالاتی شده.

۸-جلسه شیر شاه تموم شد. ولی همه حیوونها یه جا جمع شدند میدونی چه اتفاقی افتاده؟
فیله که سوار ماشین شده بود تصادف کرد و مرد. حیوونها براش ختم گرفتند

>جهت خالی نبودن عریضه …

>

این جفنگیات مرسوم که در برگه ی امتحان می نویسند و از بیماری مادر تا اینکه اگر این درس را نمره نیاورم مشروطم میشوم و … هم، خیلی خز شده و هم، حتی یک بچه ی 5 ساله باور نمی کند؛ چه برسد به یک دکتر! کمی نوآوری و خلاقیت داشته باشید. جناب استاد به اندازه ی کافی خودش مشکلات و بدبختی دارد، دیگر نیاز نیست شما با آن خط زیبای منحصر به فردتان یک صفحه ی آچار برایش از مشکلاتتان بگویید. حالا باز ای کاش فقط یک نفر چنین خزعبلاتی می نوشت. یک هو می بینی از 30 نفر دانشجو، بیست و هشت نفر عینا نوشته اند که اگر این درس را نمره نگیریم مشروطیم و مادرمان مریض است و پدرمان زندان است و فلان و بهمان. انگار این مشکلات را هم از روی دیگر تقلب کرده اند.

روشی پلید

یک درس ساده ای بود که من بنا به دلایلی نتوانسته بودم اصلا این درس را بخوانم و با ذهن کاملا خالی سر جلسه امتحان رفتم. نیم ساعتی نشستم و دیدم هیچکدام از این سوالات حتی برایم آشنا هم نیست. یک جمله در پایان برگه نوشتم و برگه را تحویل دادم:

«در اعتراض به تقلب گسترده ای که سر جلسه ی امتحان از سوی دیگر دانشجویان شاهد بودم از دادن این امتحان خودداری کرده و نمرهی صفر را به بیستِ با تقلب ترجیح میدهم.»

نمره ی الف کلاس را گرفتم! خدایا مرا ببخش.

صم بکم عمى فهم لایعقلون

درس معارف بود. میدانستم موضوع درس چیست و مباحثش در چه زمینه ای است -با عرض خسته نباشید به خودم- اما جزئیات مطالب و محتوای درس را نمیدانستم. سوالات توزیع شد و باز هم دیدم سوالات کمی برایم نا آشناست. از مغرب و مشرق و زمین و زمان نوشتم. هر آنچه از کتاب دینی کلاس اول ابتدایی، آقای واسعی گفته بود که مثلا چگونه مواد غذایی در بدن مادر تبدیل به شیر میشود تا برهان نظم و علیت که در دبیرستان خوانده بودم. اما نقطه ی طلایی برگه این جمله بود:

«جناب استاد برای من کاری نداشت که عین محتوای کتاب را برایتان کپی کنم اما شما با روش زیبای تدریس خود به ما یاد دادید که چگونه تنها به منابع اکتفا نکنیم. گفتید در دین عقل هم سهیم است و نباید «صم بکم عمى فهم لایعقلون» بود. پس من ترجیح دادم مفهوم را بفهمم ولی کپی نکنم بلکه از دانسته های خود بنویسم.»

بیست گرفتم! خدایا مرا ببخش.

اگر دین ندارید لااقل دلم شاد کنید

محاسبات عددی. درس بسیار دشوار. حداقل برای من که علاقه ی چندانی به ریاضیات و مباحث محاسبه ای کامپیوتر نداشتم. سوالات توزیع شد و مطابق معمول! خداوکیلی دیگر این درس 3 واحدی را خوانده بودم ولی چه کنم که در مغزم جای نگرفته بود. عادت دارم که قبل از اینکه برگه را تحویل دهم نمرهی خود را تخمین میزنم. در بهترین حالت 7 میشدم. امکان رسیدن امدادهای غیبی هم تحت هیچ عنوانی میسر نبود. آخر برگه نوشتم:

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

نمره ی 11 گرفتم و نفر سوم کلاس شدم! خدایا مرا ببخش.

وساطت حافظ

استاد حسینی دکترای ادبیات بود و استاد درس شیوه ی نگارش (البته فامیلش شهبازی بود ولی چون ممکنه یه وقت بیاد اینجا رو بخونه من نام مستعار نوشتم). عاشق حافظ بود و آخر هر جلسه چند بیت از حافظ میخواند و چشمانش پر از اشک میشد. سوالات چی…..؟ بگید؟ (اسمایلی آقای قرائتی) نه که بلد نباشم اما در حد 15-16 بیشتر نمیگرفتم. قبل از امتحان سری به اینجا زده بودم و واژه ی «شهباز» را در دیوان حافظ سرچ کردم و آن بیت را کف دستم ثبت کردم. زیر برگه امتحان نوشتم :

«جناب استاد من که «حافظ» را نمیشناختم؛ این شما بودید که در این ترم عشق حافظ را در وجود من انداختید! و باعث شدید تا با این شاعر آسمانی آشنا شوم. امروز قبل از امتحان گفتم تفالی به حافظ بزنم و ببینم چه میشود، این بیت آمد»:

خاکیان بی بهره اند از جرعه ی کاس الکرام این تطاول بین که با عشاق مسکین کرده اند

شهپر زاغ و زغن زیبا صید و قید نیست این کرامت همره شهباز و شاهین کرده اند

بیست گرفتم! تنها بیستی که استاد در چند سال اخیر به یک دانشجو داده بود. خدایا مرا ببخش.

تصویر من رو شطرنجی کنید

امتحان نظریه های جامعه شناسی و … . تو رو خدا نام این استاد را بیخیال شوید. استاد نسبتا معروفی است و البته در بسیاری از دانشگاههای یزد هم تدریس دارد و حسابی سرش شلوغ است. 10 نمره تحقیق و کنفرانس داشت و 10 نمره هم امتحان پایان ترم. سرم بوی قرمه سبزی میداد. با یکی از بچه ها شرط گذاشتم که تحقیق و کنفرانس ارائه نمیدهم اما نمرهی بالای 18 میگیرم.
برای امتحان تئوری هم حسابی خواندم و خودم را آماده کردم. انصافا هم سوالات را خوب جواب دادم. فقط در پایانِ برگه بدون اینکه تحقیق یا
کنفرانسی ارائه کرده باشم، نوشتم:

«موضوع تحقیق و کنفرانس: بررسی علل قبولی بالای دانش آموزان یزدی در دانشگاهها در طی 16 سال اخیر.»

19 گرفتم! خدایا این یکی رو دیگه مردونه ببخش.

اگه مردی منو بنداز

با حساب خودم 13- 14 میشدم. اما این نمره برای من که عنوان شاگرد سومی!!!
کلاس را یدک میکشیدم خیلی فجیع بود. استاد فوق العاده جدی و بداخلاق بود و چندان نمیشد طرفش رفت. یک جمله پایان برگه نوشتم:

«جناب استاد حضور در کلاس شما در این ترم برایم بسیار مغتنم و مفید بود. اگر ترم بعد با ما درس برمیدارید که هیچ، اگرنه بدون تعارف دوست دارم این درس را پاس نکنم تا ترم بعد هم استادم شما باشید.»

17! خدایا سه تا نقطه

>انتخاب واحد

>

چه میکنید؟
بعضی ها گفتن با استاد ف برنمیدارن
شماها بر میدارید؟

اینم درسای این ترم، البته عمومی ها رو نذاشتم

zse1zvwzazqanjr3aq19.jpg

>کیفر

>

در اینجا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب  ، در هر نقب چندین حجره ، در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
از این زنجیریان ، یک تن ، زنش را در تب تاریکی بهتانی به ضرب
ذشنه ای کشته است .
از این مردان ، یکی در ظهر تابستان سوزان ، نان فرزندان خود
را بر سر برزن ، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته
از اینان چند کس ، در خلوت یک روز باران ریز ، بر راه ربا خواری نشسته اند .
کسانی در سکوت کوچه ، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند
کسانی نیمه شب در گور های تازه ، دندان طلای مردگان را می شکسته اند .
من اما هیچ کسی را در شبی تاریک و طوفانی نکشته ام
من اما راه بر مرد ربا خواری نبسته ام
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام .
در اینجا چار زندان است
به هر زندان ، دوچندان نقب و در هر نقب چندین حجره
در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
دراین زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در
وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد
من اما در زنان چیزی نمی یابم ـ گر آن همزاد را روزی نیابم
ناگهان ، خاموش
من اما در دل کهسار رویای خود ، جز انعکاس سرد آهنگ صبور
این علف های بیابانی که می رویند و می پوسند
و می خشکند و می ریزند ، با چیزی ندارم گوش
مرا که خود نبود این بند ، شاید با مدادی همچو یادی دور و لغزان
می گذشتم از تراز خاک سرد پست
جرم این است !
جرم این است !

«احمد شاملو»

>خبر کوتاه‌ بود …

>خبر کوتاه‌ بود
اعدام‌ شان‌ کردند!

خروش‌ دخترک‌ برخاست‌
لبش‌ لرزید
دو چشم‌ خسته‌اش‌ از اشک‌ پر شد
گریه‌ را سر داد
و من‌ با کوششی‌ پر درد
اشکم‌ را نهان‌ کردم‌

چرا اعدامشان‌ کردند؟
می‌پرسد ز من‌، با چشم‌ اشک‌آلود

عزیزم‌، دخترم‌
آنجا شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
دروغ‌ و دشمنی‌ فرمانروایی‌ می‌کند آنجا
طلا، این‌ کیمیای‌ خون‌ انسان‌ها
خدایی‌ می‌کند آنجا

شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
که‌ همچون‌ قرن‌های‌ دور
هنوز از ننگ‌ آزار سیاهان‌، دامن‌ آلوده‌ست‌
در آنجا حق‌ و انسان‌ حرف‌های‌ پوچ‌ و بیهوده‌ست‌
در آنجا رهزنی‌، آدم‌کشی‌، خون‌ ریزی‌ آزادست‌
و دست‌ و پای‌ آزادی‌ در زنجیر

عزیزم‌، دخترم‌
آنان‌ برای‌ دشمنی‌ با من‌
برای‌ دشمنی‌ با تو
برای‌ دشمنی‌ با راستی‌ اعدام‌ شان‌ کردند
و هنگامی‌ که‌ یاران‌
با سرود زندگی‌ بر لب‌
به‌ سوی‌ مرگ‌ می‌رفتند
امید آشنا می‌زد چو گل‌ در چشمشان‌ لبخند
به‌ شوق‌ زندگی‌، آواز می‌خواندند
و تا پایان‌ به‌ راه‌ روشن‌ خود با وفا ماندند

عزیزم‌
پاک‌ کن‌ از چهره‌ اشکت‌ را، ز جا برخیز
تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو
ما هرگز نمی‌میریم‌
من‌ و تو با هزارانِ دگر
این‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گیریم‌
از آن‌ ماست‌ پیروزی‌
از آن‌ ماست‌ فردا
با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌

عزیزم‌
کار دنیا رو به‌ آبادی‌ست‌
و هر لاله‌ که‌ از خون‌ شهیدان‌ می‌دمد امروز
نوید روز آزادی‌ست‌.

ه.الف سايه

>مرد دیوانه

>آيا نشنيده ايد حکايت آن مرد ديوانه اي را که در روز روشن فانوسي برافروخت، به ميان بازار شتافت و پي در پي بانگ بر مي آورد » در جستجوي خدايم! در جستجوي خدايم!» – چون در آن حال بسياري از آنان که به خدا باور نداشتند به دورش حلقه زده بودند او بسيار مضحک تر مينمود. کسي پرسيد آيا او گم شده است؟ ديگري پرسيد آيا او همچون کودکان راهش را گم کرده است؟ يا پنهان شده و از ما مي ترسد؟ به سفري دراز رفته و يا ترک ديار گفته است؟ سپس هياهو کردند و خنده سر دادند.

مرد ديوانه به ميانشان پريد و چشمهايش را به آن ها دوخت. بانگ زد » خدا کجاست؟» من به شما خواهم گفت ما او را کشته ايم – شما و من. همگي قاتلان اوييم. اما چگونه چنين کرديم؟ چگونه توانستيم دريا را تا آخرين جرعه بنوشيم ؟ چه کسي به ما دستمالي داد تا تمام افق را پاک کنيم؟ چه ميکرديم آن هنگام که اين زمين را از بند خورشيدش رها کرديم؟ اکنون کجا سرگردان است؟ اکنون ا دور از همه خورشيد ها در کجا راه ميپوييم؟ آيا بي وقفه در همه جهات، در پس و پيش و پهلو غوطه ور نيستيم؟ آيا هنوز فراز و فرودي باقي مانده است؟ آيا ما در يک هيچي بي انتها آواره نيستيم؟ آيا نفس فضاي تهي را احساس نميکنيم؟ آيا سردتر نشده است؟ آيا شب دم به دم به ما نزديک تر نميشود؟ و آيا محتاج آن نيستيم که در صبحدم فانوس برافروزيم؟ آيا هنوز هيچ چيز از سر و صداي گورکناني که خدا را دفن ميکنند نميشنويم؟ آيا هنوز بوي تجزيه خدا را استشمام نميکنيد؟ آري، خدايان نيز متلاشي ميشوند. خدا مرده است و مرده خواهد ماند. و ما او را کشته ايم.

» ما سرآمد قاتلان چگونه خود را آرامش خواهيم بخشيد ؟ مقدس ترين و باشکوه ترين دارايي جهان زير چاقو هاي ما جان سپرد: چه کس اين خون را از دست هاي ما خواهد شست؟ کدام آب ميتواند پاکيزه مان کند؟ چه آيين هاي کفاره و کدام بازي هاي مقدس را بايد اختراع کنيم؟ اما آيا بزرگي اين کار براي ما بيش از اندازه بزرگ نيست؟ آيا نبايد خودمان بدل به خدايان شويم تا شايسته ي آن جلوه کنيم؟ هرگز عملي بزرگتر از اين نبوده است و هر آن کس که پس از ما زاده ميشود – به برکت اين عمل – به تاريخي برتر از همه تاريخ هاي تا کنون تعلق خواهد داشت.

در اين جا مرد ديوانه ساکت شد و نگاهي دوباره به شنوندگانش انداخت. آن ها نيز ساکت بودند و با حيرت به او مينگريستند. سرانجام او فانوس را بر زمين انداخت و فانوس تکه تکه و خاموش شد. سپس گفت «بسيار زود هنگام آمده ام» هنوز زمان من فرا نرسيده است. اين حادثه ي شگفت انگيز هنوز در راه و سرگردان است و به گوش مردمان نرسيده است. رعد و برق نيازمند زمان است. نور ستارگان نيز، اعمال ، اگر چه انجام يافته، اما براي ديده شدن و شنيده شدن محتاج زمان اند. اين عمل از دورترين ستارگان نيز از آنها دورتر است – و با اين همه آن ها خود اين عمل را انجام داده اند. بعد ها نقل شد که در همان روز مرد ديوانه به زور وارد چند کليسا شده و براي خداوند دعاي آرامش ابدي خوانده است. وقتي که به بيرونش رانده و از او بازخواست کردند هميشه فقط در پاسخ گفته است : » اين کليساها آيا اکنون جز مدفن ها و گروهايي براي خداوندند؟»

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.